|
عشق هستی |
|
غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم.. |
عمر این وبلاگ هم مثل زندگی من کوتاه بود شاید خوش خیال بودم که در این سرمای استخوان سوز در انتظار بهار بودم... نمیدونم چی شد که اومدم.. چی شد که دارم میرم..ولی یه چیزیرو خوب میدونم.. میدونم وقتی اومدم یه غصه ای رو دلم سنگینی میکرد..! و..حالا که دارم میرم این سنگینی رو بیشتر احساس میکنم.. دیگه بهونه ای نیست, برای موندن ..نوشتن..زندگی کردن.. خیلی خسته ام این وبلاگ تنها دلخوشی زندگیم بود اما حالا .. با آخرین رمق های بودنم مینویسم برای تو ای عشق.. میگویند:آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره.. من و ببخش عزیزم ..به خاطر دوست داشتن بی حد و مرزم که خسته ات کرد.. مرگ برای من خوشایند تر است از نبودن چشمانت است.. بگذار بروم از این دنیایی که آنقدر بزرگ نبود که عظمت عشق مرا در خود جای دهد.. آنقدر مهربان نبود که تنها بهانه ی زندگیم را به تاراج نبرد.. من میروم نه به میل خود بلکه تنها برای تو .. بگذار بگریم وقتی هرگز بزرگی عشقم را باور نکردی..و فقط به آن به عنوان یک رویایی دست نیافتنی نگاه کردی.. رویایی که تنها وقتی دیده میشد که تو میخواستی..چه تلخ است در انتظار بهاری که هرگز در تقدیر من ننگاشته اند!!! بگذاربگریم زیرا که عشق پاک من عزم سفرکرد و رفت .. با من وداع کردی بی آنکه شهامت گفتن واژه اش را پیدا کنی .. چگونه میتوانم نبودن برق نگاهت را در زندگی خاموشم تحمل کنم ؟ چگونه میتوانم حرم نفسهایت را در لحظات سردم نداشته باشم .. کجاست آن دستان گرمی که تن رنجورم را از کولاک زمستانی نجات دهد؟! آه زنگی چقدر بیرحمی.. همیشه هر آنچه را که در زندگی خواهانش بودم از من ربودی.. میدانم ایستاده ای تا ناله کنم . زجه بزنم که خدایا او را به من باز گردان . نه من هیچ گاه این کار را نخواهم کرد . زیرا که او با میل و اراده ی خود میرود و تو ایخالق یکتا در این رفتن هیچ مقصر نیستی. بر میگردی عشق من .. همانند یک باران سیل آسابعد از یک خشکسالی طولانی.. مثل بازگشت همه ی برکت دنیا بعد از قحطی مصر در زمان پیامبری حضرت یوسف... تو باز میگردی یوسف من .. اما آیا آن روز نفسی مانده..!!! من زلیخا نیستم . من عاشق تنهایی هستم که هیچ گاه در داستان شور انگیز عشق زلیخا با تو جای نگرفتم.ولی چه بسا عشق من شور انگیز تر از عشق زلیخاست . من شور عشقم را به ورطه ی راویان نسپردم .زیرا عشق من سری است . داستان شور انگیزش را روزی خواهی شنید در آن روزی که خاطره ای از مرا هم در ذهن و قلبت به یاد نخواهی آورد.. در آن روز خواهی شنید که من برای تو و آن عشق رویایی چه بهایی را پرداخت کردم ... تمام عمر حسرت....

رفتم مگو مگو که چرا رفت
ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما 
از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح 
بیرون فتاده بود به یک باره از ما 
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را 
با اشک های دیده شستشو دهم
رفتم که نخوانده بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم 
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی 
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز 
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
رفتم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر..






























من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ 
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز!!!!!!!
![]()
آ مد اما بي صدا خنديد و رفت 
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاك زمين اما چه زود 
دامن از خاک زمین برچیدورفت 
ديده از چشمان من پنهان نمود 
از نگاهم رازها فهميد و رفت 
گفتم اينجا روزني از عشق هست 
پيكرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت 
خاطراتش را به من بخشيد و رفت

نگات قشنگ ولیکن یه کم عجیب و مبهم
من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه
من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر
نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهم
برو به خاطر خودت اما به من یه قول بده
هر جای دنیا که میری دیگه نشو مال همه
رسم که لحظه ی سفر یادگاری بهم میدن
قشنگترین هدیه ی تو; تو قلب من یه مشت غمه
شاید اینو به من دادی که همیشه با من باشه
حق با تو ;تو راست میگی غمت همیشه پیشمه
دیدی گل ها شب که میشه اشک هاشونو رو می کنن
یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنم
تو می ری و اسم من و از رو دلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه..
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت
خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان
ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای
یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از
ته قلب خود بگو: یادت بخیر .. 

اگرآن بار می دانستم ای دوست که من دیگر تو را هرگز نبینم 
نمی کردم رهایت تا که امروز کشد درد پشیمانی چنینم 
اگرآن بار می دانستم افسوس که اخر بار دستت می فشارم 
به دستت می زدم بوسه تنت را چو جامی می کشیدم در کنارم 
اگرآن بار می دانستم ای گل نخواهم دید چشم مهربانت 
نگه بر کس نمی کردم به جز تو کنون هر جا بجویم من نشانت 
اگرآن بار می دانستم اری که دیگر نشنوم بانگ صدایت 
به گوش دل نوایت می گرفتم چه خوش بود آن طنین خنده هایت
خدا حافظ رفیقم محرم راز خداحافظ عزیز نازنینم 
خداحافظ که دور از تو من امروز بدان تنها ترین فرد زمینم 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2:43 توسط فرنوش

در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي " دوستت دارم" 
كام زندگي را تلخ مي كند 
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات 
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ 
مي لغزاند
ديگر – نازنين من – ![]()
چه جاي اندوه
چه جای اگر
...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست – 
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه 
از لذت گفتنش امتناع كنم 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:5 توسط فرنوش |
مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! ![]()
مي خواهم برايت لبخند باشم ! ...
براي آن دلي که از اميد ، خالي ست !![]()
مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ...تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !![]()
من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمنديک مرهم است ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:3 توسط فرنوش
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:24 توسط فرنوش
به زخمی خو گرفتم . زخم ناپیدای بعد از تو![]()
منم با یک سبد آواز همراهی . تو تنهایی ![]()
ومن حالا به فکرم . فکر یک تنهای بعد از تو![]()
تو صبحی در شب یلدای من بودی . ولی اینک![]()
چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:37 توسط فرنوش |
در این بی عدالت هستی شاید همین دلیل همه پیچیدگیست خدا منم، هستی منم، همان نیروی برتر، همان تقدیر و سرنوشت، بخت و اقبال خدا منم، همان خدای فراموش شده ...

خدا کجاست؟
به دنبال دادوری می گردم
در این نابسامان روزگار
به دنبال سامانی می گردم
در این نا تمام انتظار
به دنبال پایانی می گردم
در این هنگامه خواستن
به دنبال قراری می گردم
...
خدا کجاست؟ برتر کیست؟ ماورا کجا به خواب رفته است؟
همه دروغند ...
تقدیر چنین می گوید، قسمت همین بوده است!
همه خیالند ...
شانس است و بخت و اقبال
همه تصور ...
... نه!
این منم و تو که می سازیم خدا و جهان هستی را، نیروی برتر و ماورا را
این منم و تو که می سازیم بازی سرنوشت را، قسمت و تقدیر را
این منم و تو که می سازیم بخت و اقبال را
...
در جایی خواندم هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست
دلیل این همه چیست؟
کسی گفت: برای رسیدن به هر چیزی باید آماده بود، تنها خواستن کافی نیست
آیا من آماده ام؟ تو چطور؟
مشکل درون ماست نه بیرون
مشکل ذهن منست
گره در درونم بسته است
گشاینده گره خودم هستم
حلال مشکل خودم
منم آن عدالت گم شده
منم آن سامان به تاراج رفته
پایان انتظار منم، قرار بی قرار من
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:31 توسط فرنوش
دنیا را بد ساخته اند......... كسی را كه دوست داری،تورادوست نمی دارد. و كسـی كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند. و این رنج است. زندگی یعنی این....
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:40 توسط فرنوش
امید تنها دارایی اش باشد..
کسی را که تنها امیدش تویی نا امید نکن شاید
امشب احساس می کنم بار سنگین غم عشق در وجودم کمی سبک تر شده ..
چون بعد از مدت ها و در اوج نا امیدی عشقم با قدم هاش توی این کلبه ی زمستونی بوی بهار و آورد![]()
باور نمی کنم!
خدا جونم دوست دارم

نمی دانم ..می دانی بعد از تو قلبم هم مرا برای همیشه ترک کرد.. دیگر تحفه ای برایت ندارم که قربانی قدم های زیبایت کنم.. مرا ببخش!
چی میشد شعر سفر را بیت آخر پنداشت عمر کوچ من و تو دم واپسی نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر من لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدن
ازت ممنونم عشق نافرجام و افلاطونیم..
این نوشته ی ناقابل و تقدیم می کنم به کسی که معنای زندگی را به من آموخت
ای نامه که می روی بسویش.. از جانب من ببوس رویش![]()
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم
اگر نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار که هروقت تو دوست داری کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار در زندگی تو دست کم چیزی باشم
عشق نداشتن رنج گرانی است که از رنج خود عشق کمتر نیست
اما دل به چیزی داشتن وازآن محروم بودن دردی است که بالاتر از آن نیست!
به قول استاد شریعتی:
آری بمان و زندگی کن که دوست داشتن برتر از عشق است
ومن هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند پایین نخواهم آورد!![]()
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 18:33 توسط فرنوش |
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 18:30 توسط فرنوش
عشق يعني: طغيان دل اما لب فرو بستن![]()
عشق يعني:با چشم سخن گفتن وبا حسرت سكوت كردن![]()
عشق يعني:راز..رازي كه حتي معشوق نيز نداند ![]()
خواستن براي دوست
زيستن براي دوست
بودن براي دوست
مردن يراي دوست
بي آن كه باشي و
بخواهي باشي
مناجات شب هاي تنهايي
وضو با قطرات اشك گرفتن
روزي بي صدا بار سفر بستن و رفتن!
پرستش بدون چشمداشت
نيايش بدون خواهش
ستايش .. بي صدا
رفاقت..بي جفا
صداقت .. بي ريا
چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن بر غم هاي دوست...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:53 توسط فرنوش |
| ||||||